تبليغاتX
لحظه های بی تو....
لحظه های بی تو....
معکوس

وقتی دائم میگی گرفتارم،هیچ وقت آزاد نمیشی.

وقتی دائم میگی وقت ندارم، بعد هیچ وقت زمان پیدا نمی کنی.

وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی، اونوقت فردای تو هیچ وقت نمیاد.

وقتی صبحا از خواب بیدارمیشیم، ما دوتا انتخاب داریم... برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم، یا بیدارشیم و رویاهامون رو دنبال کنیم.

انتخاب با شماست...

و ما کسانی رو که به فکرمون هستن روبه گریه می اندازیم.ما گریه میکنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن وما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن.

این حقیقت زندگیه...

نوشته شده توسط افشین | لينک ثابت |چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390| موضوع: |
دوست داشتن

 سعی کنید آن چیزی را که دوست دارید بدست آورید... وگرنه باید آن چیزی را که بدست میاورید دوست بدارید(شکسپیر)

 

نوشته شده توسط افشین | لينک ثابت |شنبه پنجم شهریور 1390| موضوع: |
شریعتی

 دکترعلی شریعتی

در بیکرانه ی زندگی ۲ چیز است که افسونم می کند:

آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست

و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست.

نوشته شده توسط افشین | لينک ثابت |دوشنبه پانزدهم فروردین 1390| موضوع: |
چه میخواهی

مرا از این که میبینی پریشان تر چه میخواهی

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه میخواهی

من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این اوج و این پرواز و این باور جه میخواهی

مرا بیخود به باران می بری با مستیه چشمت

بیا این چشم ها این گونه های تر چه میخواهی

برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست

بیا این تیغ و این شمشیر و این هم سر چه میخواهی

من آن فرهاد مسکینم که کوه بهر تو کندم

بگو شیرین ترین رویا بگو دیگر چه میخواهی

تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد

بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه میخواهی

 

 

 

 

                           

نوشته شده توسط افشین | لينک ثابت |یکشنبه شانزدهم خرداد 1389| موضوع: |
پای راست

درحالی که پشت میز کارتان نشسته اید پای راستتان را از زمین بالا ببرید

و در جهت عقربه های ساعت به صورت دایره ای بچرخانید

هم زمان با این عمل با دست راست خود عدد ۶ (عددشش فارسی) را در هوا بنویسید..

مشاهده خواهید کرد که پایتان نیز جهت حرکت خود را تغییر می دهد!امتحان کنید..

دیدید گفتم. کاری از دستتان بر نمی آید. پای راستتان احمق است! 

 

نوشته شده توسط افشین | لينک ثابت |یکشنبه شانزدهم خرداد 1389| موضوع: |
بر گور ليلی

 بر گور ليلی

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز

آخر مرا شناختی ای چشم آشنا

چون سايه ديگر از چه گريزان شوم ز تو

من هستم آن عروس خيالات ديرپا

در فكر اين مباش كه

چشم من است اينكه در او خيره مانده ای

ليلی كه بود؟ قصه چشم سياه چيست؟ه چشمان من چرا

چون چشم های وحشی ليلی سياه نيست

 

در چشم های ليلی اگر شب شكفته بود

در چشم من شكفته گل آتشين عشق

لغزيده بر شكوفه لب های خامشم

بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق

 

در بند نقش های سرابی و غافلی

برگرد ... اين لبان من، اين جام بوسه ها

از دام بوسه راه گريزی اگر كه بود

ما خود نمی شديم چنين رام بوسه ها!

نوشته شده توسط افشین | لينک ثابت |دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389| موضوع: |
دنیا...

 

حال دنیا را پرسیدم از فرزانه ای..

گفت:یا باد است٫ یا خواب است٫ یا افسانه ای..

گفتمش احوال عمر را بگو تا عمر چیست؟

گفت:یا برقیست٫ یا شمعیست٫ یا پروانه ای...

گفتمش آنان که می بینی بر او دل بسته اند!

گفت:یا کورند٫یا مستند٫یا دیوانه ای....

نوشته شده توسط افشین | لينک ثابت |شنبه بیست و هشتم فروردین 1389| موضوع: |
فرصت....

یه داستان اموزنده....

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می‌گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...

اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی....منتظر اپ بعدیم باشید
...
نوشته شده توسط افشین | لينک ثابت |یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389| موضوع: |
زرنگی

1 پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است 2 پدر به دیدار بیل گیتس می رود پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است 3 پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم! پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است! مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد و معامله به این ترتیب انجام می شود نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.
نوشته شده توسط افشین | لينک ثابت |شنبه بیست و یکم فروردین 1389| موضوع: |


بالا